دلتنگیها ودلنوشته های احسان برای فرزان
عاشقانه های دل برای بهترین معشوق دنیا

 به رسم همیشگی سلام فرزانم....

تویه همه این سالها که ندیدمت ،جلو چشمام دیدمت ،باهات حرف زدم و زمان گذراندم....

تولدت مبارک...امیدوارم که روزی برسه که شده بازم حداقل برای یبار ببینمت...

 

هیچوقت نتونستم که دوستت نداشته باشم...

با اینکه گذشت و تلخ هم گذشت ولی نمی‌دونم که چرا اون ایام به من خوش می‌گذشت...

 

تولدت را هیچوقت یادم نمیره....آره ۱۸بهمن ....میبینی چقدر خوب یادمه فرزانم...

نمی‌دونم الان کجایی و چکار می‌کنی...اما همه جا مسدودم کردی...ولی من تو قلبم مسدودت کردم...چون اونجا تو قلبم موندی...تویه ذهنم هستی...

تولدت مبارک....

این زندگی به من نیومد ....چون من تو را میخواستم....

ومیخام ....

 


یکشنبه 19 بهمن 1404
:: 05:35 ::  نويسنده : احسان

 همراهش میفهمم و بیشتر میدونم و بیشتر ...


دوشنبه 28 مهر 1404
:: 20:01 ::  نويسنده : احسان

 سلام فرزانم...سلام ...میدونی چند سال گذشت...اون موقع چندساله بودیم و....حالا چند ساله ایم....دنیای عجیبیه...یکسال و هشت ماهی که چطور گذشت....با چه داستان‌هایی...با چه شور و هیجانهایی....یادته رفته بودی تهران برای کلاس کنکور ....یادته با چه ذوق و شوقی اومدم تهران که ببینمت...یادته ....فرزانه ....میدونی نمی‌دونم....ولی تو زندگی به نمیدانم های زیادی رسیدم که نمی‌دونم که چرا....یه دنیا حرف دارم و از شدت حرف یه کلمه هم حرف ندارم....پارادوکس بدیه....قبلا نوشتن روحمو آروم میکرد ولی نمی‌دونم چی شد که دیگه انگار قهر کردم با خودم....با نوشتن و..بخاطر تو....چون من تو را دوست داشتم ....و با تو دوست داشتنو فهمیدم....ولی این دوست داشتن به داشتن ختم نشد....با اینکه این دوست داشتن آخرش منو یه جور ختمم می‌کنه....ولی میدونی با همه این حرفا فقط میدونم که دوستت داشتم و دارم....و این حس دوست داشتن عجیبه جنسش....چیزی از جنس دوست داشتنی که نمیدونی چرا.....واقعا که دیگه دیوانه شدم .....نصفه شب اینجام...یه دنیا حرف و....هیچی......


شنبه 15 شهریور 1404
:: 22:12 ::  نويسنده : احسان

 به رسم همیشگی سلام دردانه قلبم...سلام فرزانم...

خاطرت هست که ...برای اولین بار....این تاریخ پلی شد به میان اولین دیدار ما فرزانه ام.‌...؟؟؟

تمام لحظه های تمام روزهای سوالها را زندگی کردم....

یک دنیا حرف...اما حالا ناتوان از نوشتن‌‌‌....یادش بخیر....ساعت هشت شب ....حتی به دقیقه...یادت هست؟؟؟


چهارشنبه 12 شهریور 1404
:: 02:32 ::  نويسنده : احسان

 به رسم همیشگی سلام....به رسم همیشگی واگویه هایم سلام...به رسم آنکه نوشتن را دوست دارم آن هم بخاطر تو سلام...و به رسم آنکه نوشتن را با تو دوست داشتم سلام...و به رسم آنکه نبودنت برایم شد درد با نوشتن قهر کردم...امسال هم مرداد اومد و یه تولد دیگه اومد و تو بازم نبودی...با اینکه تو قلبم هستی ولی بازم نبودی...میبینی جبر جغرافیایی زمان ومکانو...میبینی چقدر درد داره دوست داشتنی که به داشتن ختم نشده باشه را ...میبینی چند سال شد...چند سال گذشت...حتی الان که ساعت سه ونیم شبه ...دارم اینجا...آره...امسال هم گذشت...فقط همین....این داستان تموم این ایامی بود که به من گذشت....چقدر دلم برات تنگ شد.چقدر دلم خواست که یبار دیگه ببینمت...دیدی که عشق ممنوعه من شدی...یاد اولین پیک نیکی که با هم رفتیم بخیر...یادته؟؟؟یاد تموم عصرایی که با چه شوری میومدم سمت دانشگاه تون ببینمت بخیر...روزای خوبی بود....چقدر حال اون روزامونو دوست دارم...راستی امسالم گذشت...تولدم مبارک...نیست..وقتی که تو همه این سالها نبودی...وقتی که حتی یبار حاضر نشدی که حداقل یکبار دیگه باهات حرف بزنم...و ببینمت....فرزانه دلم برات تنگه....این آخرین جملم هست که بخونیش...درد داره حتی نمی‌دونم اینجا میای و می‌خونی یا اینکه نمیای و نمی‌خونی...دنیای بی تو سخت گذشت...نمی‌دونم چرا هیچوقت نشد که دوستت نداشته باشم....دلم برات تنگه

..


شنبه 01 شهریور 1404
:: 01:12 ::  نويسنده : احسان
آری .... یقین دارم که این روزها ... یاد گذشته افتاده ای.... این من و این مدتها گذر زمان.... واکنون این روزها دو خواب از تو.... بی گمان نشانه ایست از تو و یاد یه آن روزها....
جمعه 09 مهر 1400
:: 02:05 ::  نويسنده : احسان
خواب تو دیدم دیشب و ....من نمیدانم تعبیر آن چیست.... اما ...
دوشنبه 05 مهر 1400
:: 17:02 ::  نويسنده : احسان

 به رسم همیشگی سلام

سالها گذشت و اکنون روزگار چنین کرده با ما....

دوست داشتنی که به داشتن ختم نشد...

و روزگاری با یاد گاه وبیگاه از آن خاطره ها...

قصه عجیبیست این روزگار...

نمیدونم که این لحظات برای تو هم شده که گاه وبیگاه اتفاق افتاده باشه یا نه...

میدونی دلم اون روزا را دوست داره هنوز...

چون دوست داشتنش ازجنس بی غل وغشی بود...

یه دوست داشتنی بود که هنوزم که هنوزه دوستش دارم اون روزا را....

یه دوست داشتن از جنس صفا...

میدونی خیلی وقت ها دلم خواسته یبار ببینمت تواین روزا...

ببینم تو چه شکلی هستی درست تو همین روزا که من الان این شکلی هستم....

ببینم کدوممون بیشتر شکسته شدیم....

واینکه یه دیدن بخاطر اون دوست داشتن قدیمی....


پنج‌شنبه 24 تیر 1400
:: 22:26 ::  نويسنده : احسان

فقط میتونم بگم تو بهترین هدیه خداوندی هستی برام که به وجودت همیشه نیاز دارم,واقعا نمی دونم با چه زبونی احساس قلبیمو به زبون بیارم!!!!!!!!!! زندگی بی تو هیچ ارزشی نداره برام احسانم عاشششششششششششششششقتم عزیزدل فرزان

 

 

 

دیدم ارزشم را.....


جمعه 28 شهریور 1399
:: 20:50 ::  نويسنده : احسان

درباره وبلاگ

این وبلاگ برای کسیکه عاشقانه دوستدارش بودم وهستم هنوز!!!!وتمام وجودم ازآن اوشد راه اندازی شد. برای اوقاتیکه درکنارش نیستم ودلتنگش میشوم برایش مینویسم.ومیگویم که ان لحظات راکه درکنار ت نیستم ومحبتم رانثارت بنمایم بازهم دلتنگ توام ،قدم به دنیای مجازی بگذاروبدان که عاشقانه دلتنگ دیدارتو ام .بی بهانه بگویم نوشتن را دوست دارم بخاطر تو ای صدف زندگانی ام. اماافسوس ...که مرا شکست... من وباورهایم را... آنقدری که فکرمیکردم مرادوست دارد وبرایش ارزش دارم... نداشتم!!دوست داشتن من سبب گشت تا که....... اومرا به رایگان به غروری کاذب بفروشد... حرمتها شکسته شد ....وبی تردید برای شکستن حرمتها بدان شکل پشیمانی به همراه داشته است... حال آنچه که مانده است...یک دل شکسته ودنیایی غریب مانده است! دنیایی رنگین ازخاطراتیکه باهم داشتیم وارزوهاییکه دوست داشتم با هم به انهابرسیم ... شاید از احساسیکه من درقلب وتمام وجودم به او داشتم هیچگاه بحقیقت به یقین نرسید.شاید میگفت که دوست داشتن من را ازاعماق قلب به یقیین وباور رسیده است... اماگمان میکنم که .... فرزانه ام من به حال وهوای همان روزهای عاشقی اینجا می آیم وعاشقانه بازهم ازاحساسم مینویسم!!!!چون تمام دنیای احسانت بوده ای وهنوزهم آن اولینی !!!...این روزها وشبها وسال به سالی که برمن بگذشت با این باور که نبودنهایمان کنارهم باورشدنی نیست برمن بسیارسخت بگذشت... هنوزهم باورم نمیشود که چگونه رفتارشد با این دل احسانت...
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها

نويسندگان



                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران